مرتضى مطهرى
467
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
است يعنى الف متصف به عدم است . اگر عدم خودش معدوم باشد ، يعنى عدم متصف به عدم مىشود ، پس عدم مىشود لا عدم و لا عدم مساوى است با وجود « 1 » . به هر حال اينها در باب عدم اين حرف را نگفتهاند و حال آنكه همين حرفى را كه در باب وجود گفتهاند در باب عدم هم مىتوانستند بگويند و بهتر هم مىتوانستند بگويند . ولى جوابهايى كه بعدها به حرف آنها داده مىشود هر دو مورد را شامل مىشود . جواب اول اولين جوابى كه مىدهند - كه اين جواب را در باب وجود دادهاند - اين است كه مىگويند عمده اشتباه شما اين است كه وقتى مىخواهيد « موجود » را بيان كنيد مىگوييد موجود يعنى ذى وجود . شما گفتيد ما نمىتوانيم بگوييم وجود موجود است به دليل اينكه اگر موجود باشد يعنى ذى وجود است ، پس از براى او وجودى است و قهرا عين همين حرف در باره خود آن وجود هم مىآيد . مىگوييم اين حرف را شما از كجا گرفتهايد كه « موجود » يعنى شىء ذى وجود ؟ اينجاست كه بحث معروف مشتق را طرح مىكنند كه بحث خيلى خوبى است و اول بار در منطق مطرح شده و بعد در علم اصول دربارهاش خيلى بحث كردهاند . فلاسفه هم روى آن بحث كردهاند ولى بيشتر اصوليون روى آن بحث كردهاند . البته فلاسفهء قديم - يعنى امثال بوعلى - در باره آن بحثى نكردهاند ، بلكه متأخرين از فلاسفه به بحث در بارهء آن پرداختهاند . بهمنيار يك جملهاى گفته است كه آن هم بحث در باره مشتق نبوده است ولى از آن فهميده مىشود كه گويى يك برقى برايش زده است كه مسألهء مشتق را به يك شكلى برايش حل كرده است . ولى در بين متأخرين از فلاسفه به جلال دوانى كه رسيده است تقريبا اين مسأله طرح شده است و اين قضيه اصلا از ميرسيد
--> ( 1 ) . - آيا نمىشود بگوييم كه سالبه به انتفاء موضوع است ؟ استاد : يعنى چه « سالبهء به انتفاء موضوع است » ؟ - اين كه مىگوييم عدم معدوم است . . . استاد : باشد ؛ سالبهء به انتفاء موضوع باشد . همان انتفاء موضوع در اينجا معنايش چيست ؟ اصلا نفس انتفاء موضوع در اينجا چيست ؟